خرید بک لینک

درباره سایت

Diary

امکانات وب

669| هیچکاری نکردم این دو روز. هیچ کاری. تا عصر خواب بعدشم چرخیدن الکی تو سوییت با بچه‌ها. یه بیرونم نرفتم چون عذاب وجدان درس نخوندن نذاشت. حتی نذاشت یه فیلم ببینم!الان مشاوره با خودش میگه چقد تنبله این:(زمان آیندهم کلش درگیرمدرس نخونم احساس درموندگی میکنمخدایا خیلی لطف کردی به من میدونم. ولی خیلی دلم گرفته. خودت هوای دلمو داشته باش منکه جز تو کسی رو ندارم که بفهمه من کیم چیم چی میگم چی میخوام و چرا میخوام...نبسته‌ام به کس دلنبسته کس به من دلچو تخته‌پاره بر موجرها رها رها من...والا من حتی رهام

برچسب: نویسنده: memories81 تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:05

خداروشکر کنکور هم تموم شد و امیدوارم بساط کنکورسراسری برای همیشه از خونه‌ی ما جمع شده باشه!با شرمندگی بر پیکره بی‌جان کتاب گوارشم نشستم. کتابی که قرار بود ۴ روزه مطالب مهمش خونده بشه، الان ۹ روزه که تموم نشده. این یعنی چی؟ یعنی شکست در برنامه. ناامیدم؟ معلومه که نه. ادامه میدم.این مدت بسیار بسیار آشفته بودم. ولی الان اوکی‌ام. نمیخوام راجبش حرف بزنم. از امروز یه آغاز تازه رو استارت زدم و افکار و نشخوارهای فکری قبلیم رو نادیده میگیرم+تصویر مربوط به یه روزیه که تو مرکز بهداشت شماره ۶ تونستم یک ساعت

برچسب: نویسنده: memories81 تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:05

به سرپرست سپردم تخت خالی پیدا کنه که جابه‌جا بشم. اما اینکه در چه حد جدی هستم رو خودم هم نمیدونم. فقط میخوام پای تصمیمم بایستم.تو دیدی یکی، تو سن ۲۴ سالگی، نتونه با خیال راحت به یکی بگه: فلانی؟ میدونی من در زمان حاضر داغونم؟ میدونی من امروز از شدت عصبانیت ساعت‌ها بدون هیچ کاری فقط تو هوای آزاد نشستم بدون اینکه به چیزی فکر کنم یا اینکه بدونم قراره چیکار کنم؟اگه ندیدی، من اون آدمم.تنها، درک نشده، آشفته و با چشمای خسته...قادر به انجام هیچ‌کاری نیستم. متعلق به هیچ مکانی نیستم. زندگیم چنتا لباسه و یه

برچسب: نویسنده: memories81 تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:05

635|دیشب بچه‌ها با آقای پ باهام شوخی کردن.منم برگشتم گفتم نه آقا اصن تایپ من نیستجزئیات بیشتر درباره 635|ناراحت، تایپ، گفتم، کردم، شوخییهو مهسا برگشت گفت تایپ؟ مگه توام تایپ داری؟خیلی ناراحت شدم از حرفش. اولش به شوخی گفتم ناراحت شدم و اینا ولی بعدش به روی خودم نیاوردم. ولی به نظرم باید حد خودشو میدونست. اونکه مثل نون و فریم دوست صمیمیم نیست من بشناسمش. حتی اونام اینطوری بهم نمیگن. آره خلاصه حال خوبی که داشتم رو خراب کرد. بعدش دیگه رفتم رو تختم و مشغول فیلم دیدن شدم. با اینکه چندبار گفت ناراحت شد

برچسب: نویسنده: memories81 تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 2:55

636|اینکه نذاریم برنده بشه. اوکی؟این پاها، این دستا و این زبون دراختیار توئهجزئیات بیشتر درباره 636|قرارمون، بیشتر، روزی، خسته، میشهوبذار اذیت کنه. بذار وسط سالن‌مطالعه اشکتو دربیارهبذار چشماتو، چشمای قشنگتو کاسه خون کنهخب به درک!بررسی کامل 636|تو که قرار نیست ببازیبذار دیوونه‌بازی دربیارهقطعا یه روزی خسته میشهنکات مهم 636|و اون روز تو آدم قوی‌تری شدی!+کامنتارو فردا بعد امتحان تایید میکنم و بیشتر باهاتون حرف میزنم. خداروشکر که هستید❤️

برچسب: نویسنده: memories81 تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 2:55

637|پاشدم، وسیله‌هامو از سالن‌مطالعه جمع کردم و اومدم رو تختم شروع کردم به خوندن.جسته‌گریخته یه چیزایی خوندمجزئیات بیشتر درباره 637|دکتر، آموزش، سونوگرافی، اومدم، کردممطالبش برام سخت بود واقعا. جمع کردنشون تو اون مدت کوتاه هم سخت‌ترخداروشکر با اینکه امتحانش چندان راحت نبود، با همکاری دانش ناقصم و شانس، فک کنم نمره خوبی هم بگیرم:)))اما طلایی‌ترین قسمت ماجرا برمیگرده به قبل امتحان:بررسی کامل 637|با تاخیر رسیدم سر جلسه. مدیر آموزش، اومد پیشم و گفت فلانی تویی درسته؟ گفتم بله چیزی شده؟گفت دیروز دکتر

برچسب: نویسنده: memories81 تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 2:55

638|

اسمش روشه



" عصیان خاموش" یا به نظرم به عبارت بهتر "شورش خاموش"

جزئیات بیشتر درباره 638|

پایان، باید، خاموش، silent، نباید

چقدر خانم‌ها تو بعضی زمینه‌ها مظلومن. ولی باید ایستاد. مقابل ظلم، حتی شده به شکلی خاموش باید ایستاد...

اولش منتظر پایان خارق‌العاده‌ای بودم اما به کمک ChatGPT فهمیدم همش نباید اتفاق خاصی بیوفته. گاهی فقط کافیه یه ذره ببینی و فکر کنی. مثل این فیلم. بی‌هیجان و با پایان باز...

برچسب: نویسنده: memories81 تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 2:55

641|اعتراف.



همیشه آدم مقایسه‌گری بودم و حتی حسود! اینا از ویژگی‌های منه و شاید نمیشه کاریش کرد. فقط میدونم هستن، ولی اینکه میدونم علت حالِ بدِ گاهی اوقاتم ایناست، بازم خوبه. مثالش الان. هم‌اتاقیم با اینکه بخش بعدیمون بهداشت هست و عملا درس خاصی نداره، امروز پاشد رفت سالن‌مطالعه که اطفال بخونه. من نسبت به این قضیه واقعا استرس گرفتم و همین باعث شد به فکر فرو برم.البته مدتهای طولانیه من به قضیه مشاور گرفتن و خوندن واسه آزمون جامع پره‌انترنی که بهمن‌ماه دارم، فکر میکنم اما

برچسب: نویسنده: memories81 تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 2:55

642|

دوبار استاد بهم گیر داد چون داشتم گوشیمو نگا میکردم



ولی بعدش یه شاخص خواست، من گفتم و خیلی خوشش اومد

جزئیات بیشتر درباره 642|

بهداشت، خیلی، ساعت، جلسه، تنبلی

گفت حالا دیگه هرکاری دوست‌داری با گوشیت بکن

فردام باید بریم پایگاه بهداشت. امیدوارم تنبلی نکنم و یه چیزایی یادبگیرم.

.

بررسی کامل 642|

امروز ظهر ۳ ساعت خوابیدم. بعدشم کیمیا اومد و با بچه‌ها حلوا پختیم. خیلیییی خوشمزه شد:)))

برچسب: نویسنده: memories81 تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 2:55

644|



با اینکه یه مدته زود میخوابم، اما امشب مشغول دیدن یه سینمایی بودم که تا الان بیدار نگهم داشت. راستش خیلی راجب زندگی منو به فکر فرو برد. اینکه زندگی چقد جای کثیف و مضخرفیه و چقد فقط حول محور یسری چیزای پَست می‌چرخه. زندگی جای عجیبیه و من احساس میکنم یکم وصله ناجوری‌ام توش. کاش اهل این زندگی نبودم. یا شاید بهتره بگم کاش انسان نبودم! ولی الان که اینجام و انسانم، نمیدونم بگم امیدوارم چی؟ ولش کن برم بخوابم!

برچسب: نویسنده: memories81 تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 2:55

صفحه بندی